دلم میخواد بخوابم... خوابم نمیاد اما دلم میخواد بخوابم


 و دیگه بیدار نشم...

زندگی من شده داستان اون کسی که هر روز سحر بیدار میشه عادت نمیکنه اما یه روز که دیر بیدار میشه عادت میکنه...


لحظه های سخت زندگی آدم نه قابل بیان اند نه قابل نوشتن...

فقط از درون آدم رو نابود میکنن

انگار یکی داره از درون تمام وجودتو ریش ریش میکنه...

انگار چیزی تو گلوت چنگ انداخته نمیذاره نفس بکشی...


وقتی یادآوری میشه انگار از اول نبوده...

وقتی واسه کسی میگی  نمیتونه ثانیه ای از اون حس رو درک کنه... و این دردآور تره...


سکوت... سکوت... سکوت...

اندوه بزرگیست چه باشی، چه نباشی...

نمیدونم چه اسمی میشه روی همچین حالی گذاشت!

نه میتونم کتاب بخونم، نه فیلم ببینم، نه بنویسم، نه پیاده روی کنم...

برام عجیبه...